X
تبلیغات
رایتل

این کفر نیست و من هم کافر نیستم این فقط اعتراض بنده ای است که پا را از حد بندگی فراتر گزارده . این فقط صدای اعتراضی است که آرام نمی گیرد  !  

خدا وندا!

اگر روزی بشر گردی

زحال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شدی از قصه خلقت 

از اینجا واز آنجا بودنت !

خداوندا!

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر به تن داری

برای لقمه ی نانی

غرورت را به زیر پای نا مردان فرو ریزی

زمین و آسمان را کفر می گویی، نمی گویی؟

خداوندا !

اگر با مردم آمیزی

شتابان در پی روزی

ز پیشانی عرق ریزی

شب آزرده ودل خسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین وآسمان را کفر می گویی، نمی گویی؟

 خدا وندا!

اگر در ظهرگرماگیر تابستان

تن خود را به زیر سایه ی دیواری بسپاری

لبت را بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف ترکاخ های مرمرین بینی

واعصا بت برای سکه ای این سو و آن سودر روان باشد

و شاید هر رهگذر هم از درونت با خبر باشد

زمین و آسمان را کفر می گویی، نمی گویی؟

خدایا خالقا بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را!

تو خود سلطان تبعیضی

تو خود یک فتنه انگیزی

اگر در روز خلقت مست نمی کردی

یکی را همچون من بدبخت 

یکی را بی دلیل آقا نمی کردی

جهانی را چنین غوغا نمی کردی

دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد

دگر آهم نمی گیرد

دگر این سازها شادم نمی سازد 

دگر از فرط می نوشی می هم مستی نمی بخشد

دگر در جام چشمم باده شادی نمی رقصد

 نه دست گرم نوجوائی به گوشم پنجه می ساید

نه سنگ سینه ی غم چنگ صدها ناله می کوبد

اگر فریادهایی از دل دیوانه برخیزد

برای نا مرادی های دل باشد

شب است و ماه میرقصد

ستاره نقره می پاشد

و گنجشک از لبان شهوت آلوده ی زنبق بوسه می گیرد
من اما سرد و خاموشم!

من اما در سکوت خلوتت آهسته می گریم

اگر حق است زدم زیر خدایی !!

عجب بی پرده امشب من سخن گفتم

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

خداوندا تو می گفتی زنا زشت است و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

خداوندا !

اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!

چرا من روسیه باشم؟

چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟

خداوندا !

تو در قرآن جاویدت هزاران وعده ها دادی

تو می گفتی که نامردان بهشتت را نمی بینند

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم

که نامردان به از مردان

ز خون پاک مردانت هزاران کاخ میسازند

خداوندا بیا بنگر بهشت کاخ نامردان را

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را

تو خود گفتی اگر اهرمن شهوتبر انسان حکم فرماید

 تو او را با صلیب عصیانت مصلوب خواهی کرد

ولی من با دو چشم خویشتن دیدم پدر با نورسته خویش گرم میگیرد

 برادر شبانگاهان مستانه از آغوش خواهرکام میگیرد

 نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه بر اندام مادر می لرزد

 قدم ها در بستر فحشا می لغزد

خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را

بس کن تو ظلمت را




طبقه بندی:
ارسال در تاریخ 10 - آبان‌ماه - 1390 توسط داود

ابزار وبلاگ

قالب وبلاگ